X
تبلیغات
نــــامه هایی بـــه خــــدا

نــــامه هایی بـــه خــــدا

دلنوشته شما

این دفعه می خواهم شما بگین

اولین بار خدا رو کجا دیدی ؟؟!! چطوری حسش کردی؟؟!!

اولین بار خدا رو کجا دیدی ؟؟!! چطوری حسش کردی؟؟!!

اولین بار خدا رو کجا دیدی ؟؟!! چطوری حسش کردی؟؟!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 11:25  توسط   | 

"دوباره سلام دوباره اشک"

بر چه نازم که هیچ ندارم

هیچ ندارم و همه دارم

معبودی دارم یگانه

چه گویم که بنده ام ، گنه کارم

چه گویم که او خداست ، خدای ما ، خدای بنده هاست

 

"دوباره سلام دوباره اشک"

مدینه:

بقیع بود و اشک و آه ، بقیع بود و امامان و حسرت ، بقیع بود و عشق و زندگی

بقیع بود تبعیض جنسیت..........

و دختران پاک با  دلهای معصوم پشت دیواری بلند و مردان .........

قبا بود و فتح و سلمان و هفت مسجد

خدا بود و رسولش

خدا بود و مسجدالنبی

و من بودم

نه من نبودم دیگر منی نمانده بود ، همه وجودم او شده بود.........

تولد پدر  ، تولد علی (ع)

7 ساله بودم معلمم به من آموخت بنویسم " آ " و بعد آموخت بنویسم " ب "

و من نوشتم "ب" آ " ب" آ " ...............بابا

من هزاران صفحه نوشتم بابا

وداع با مدینه ........

"دوباره سلام دوباره اشک"

 

شجره :

حس خوب محرم شدن : لبیک اللهم لبیک ، لبیک لا شریک لک لبیک ، ان الحمد و النعمه لک والملک ، لا شریک لک لبیک

 

"دوباره سلام دوباره اشک"

 

مکه :

ورود مسجد الحرام ، حرم امن الهی ، آسنات باری تعالی

سرها خمیده ، حرکت به سوی کعبه به سوی عشق ، آری دیدار خانه یار ، خانه خدا

سجده شکر

"دوباره سلام دوباره اشک"

 

پیشکش چه آورم ؟؟!!!! گناهانم را؟؟؟ قلبم را؟؟!! همه اینها ازآن اوست

کعبه و طواف ، صفا و مروه ، عشق و و دوگانه ای برای یگانه

حرا ، عرفات ، جمره ، ثور ، مشعر الحرام و....

و نا گاه چه زود دیر می شود............

"دوباره سلام دوباره اشک"

"دوباره سلام دوباره اشک"

"دوباره سلام دوباره اشک"

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 13:48  توسط   | 

زودتر دریاب...

 

کودکی بیش نبود ، شنیده بود خدا آن بالاهاست ، در آسمان ها

دستانش را که بلند کرد ، خواست خدا را ببیند ، بیشتر سعی کرد، روی نوک پاهایش ایستاد ، دستانش را به راستای آسمان کشید اما نتوانست

بر سکویی ایستاد می خواست خدا راببیند  اما باز هم کوتاه بود ، کوتاه....

بر دامنه کوهی رفت نتوانست

بر قله رفت نتوانست

او شنیده بود خدا آن بالاست اما نشینده بود خدا دیدنی نیست

با زبان شیرینش می گفت که  : بابام همیشه میگه جوینده یابنده است

بزرگتر که شد بر فراز بلندترین برج ها رفت

 

باز هم خدا را ندید

به ابرها سری زد آنجا بلندترین جا بود

اما باز هم کوتاه بود

می پنداشت دیدن خدا در پیمودن ارتفاع بالاست

بعد از ابرها ، نا امید شد

گریان شد

غمین شد ...

....

سر بر سجده نهاد و گریست  و گریست و گریست....

 پیرتر که شد

به آرزویش رسید

او خدا را در قلبش یافت

همه چیز در قلب او بود

و خدا را یافت در قلبش

در وجودش .....

 

چه زود دیر می شود

 

 

پی نوشت: سلام دوستان عزیز ببخشین یه مدتی نبودم همتون به من لطف کردین تنهام نذاشتین و بهم سر زدین امتحان داشتم و بعدش هم سیستمم خراب شد مجبور شدم سیستم نو تهیه کنم . خوب خدا رو شکر که الان اینجام بین شماها . دلم براتون تنگ شده بود....یکی یکی میام مهمونی تون

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 18:30  توسط   | 

بهار و کلاف رنگی سرنوشت....

سرنوشت ما آدما یه کلاف رنگیه

از همه رنگ . رنگش بسته به خود ما و اعمال ماست . چند تا فرشته مهربان اون بالا نشستند و با هر قدم ما و  با هر حرکت ما می بافند و می بافند. تا زندگی ما می شود یک کلاف هزار رنگ . راستی کلاف دل تو چه رنگیه؟؟

کلاف زندگی بعضی ها درست مثل خودشون مثل اعمالشان یک دست سفید و پر از رنگ های روشن .

شاید کلاف با دلشان ارتباط دارد و اما کلاف زندگی بعضی ها هم سیاه سیاه . پر از رنگ های تیره پر از اعمال نادرست که کلافشان را تیره و تیره تر می کند .

همیشه می شنویم که ای کاش سرنوشت از سر می نوشت . زندگی دوباره دارد رنگ می گیرد و دنیا دارد دوباره سبز می شود . خدا دوباره  دارد برای طبیعت گل می فرستد و دوباره جهان جانی تازه می گیرد . این روزها همه ما می توانیم دوباره سبز بشویم . دوباره کاری کنیم که کلاف زندگی ما سبز سبز بشود می توانیم با بهار رنگین شویم . کاری کنیم که بافنده های مهربان به امر خدا مهربان کلاف اعمال و سرنوشت و زندگی ما رو دوباره از نو ببافند . تا دوباره مثل طبیعت جان بگیریم تازه بشویم و با نسیم بهاری همسو شویم .

یلدا آمد و رفت و پسرک گل فروش کنار جاده ایستاده با دسته گل های تازه تازه . با یک گل از همین الان از همین جا سرنوشتت رو دوباره بباف . یادت باشه که تو کمتر از گلی نیستی که سرش را از زیرآن همه خاک بالا می آورد. تو  هم امتحان کن .

 

 زود باش بوی بهار می آید....

 

تابستان تب کرد و بیمار شد پاییز از غم او رنگش پرید و زمستان از درد او پیر شد ولی بهار باز هم جوانی می کند....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 12:36  توسط   | 

دستی به سوی او...

بنده گفت خدا چرا آرزویم را بر آورده نمی کنی؟؟ مدت هاست که به درگاهت دست اجابت بلند کرده ام . خدایا همین یکبار ..همین یک آرزو.... و این آخرین آرزوی من است....

فرشته خندید و با خود گفت : چه دروغ بزرگی آخرین آرزو !!! تا جائی که به یاد دارم آرزو های آدمیان بی نهایت بوده...

خدا خندید و گفت : دو بار از کار انسان ها خنده ام می گیرد : یکبار زمانی که برای چیزی که به صلاحشان نیست دعا می کنند و هزاران هزار بار رو به شویم می آورند و طلبش می کنند و بار دیگر زمانی که برای چیزی که به صلاحشان است و ما بر آنان فرو می فرستیم نا شکری می کنند و طلب از بین رفتنش را می کنند!!حال آنکه برای آنها بهتر است....

فرشته گفت : و آنها نمی دانند آن هنگام که آرزویی می کنند و خداوند همان زمان به آرزو و دعا یشان پاسخ نمی دهد سه حالت دارد : اول آنکه به صلاحشان نیست ، دوم آنکه می داند در صورت استجابت آن دیری نمی پاید که پشیمان می شوند و سوم آنکه دارد بهترین چیز را برای آنها مهیا می کند....

و از زبان فریدون مشیری:

دلم می خواست سقف معبد هستی فرو می ریخت

پلیدی ها و زشتی ها به زیر خاک می رفتند

بهاری جاودان آغوش وا می کرد...

مگو این آرزو خام است

مگو روح بشر همواره سرگردان و ناکام است

بیا تا ما فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

به شادی گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم...

و باز بنده ای را می بینم که در خلوت خویش دستانش را به راستای قامتش به سوی آسمان کشیده است و به امید اجابت دعایش زیر لب زمزمه می کند : خداوندا...

دستت را به من بده...

دوستان عزیز ولنتاین بر همگی تون مبارک باشه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 12:51  توسط   |